NayeGhalam | پایگاه خبری تحلیلی نای قلم ارومیه

نگاه؛

روایتی باز از یک مادر مینابی

تاریخ انتشار: 1405/01/13 | 21:50

رقیه پورغفار

شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ و نهم ماه رمضان المبارک ۱۴۴۷ اولین روز از دوم جنگ تحمیلی و حمله‌ی ناجوانمردانه‌ی جنگنده‌های دشمنان اسرائیلی و آمریکایی به ایران در یک سال به فاصله شش ماه بود که دلهای ملت بی‌گناه و مستقل ما را لرزاند! شهادت رهبر معظم انقلاب، فرماندهان فداکار و ... اما در بین خبرها، یک خبر به شدت قلبها را شکست و چشمان هر شهروند ایرانی را اشکبار کرد! شهادت دختران معصوم مدرسه شجره طیبه‌ی میناب ..

میناب، آن روز رنگین‌کمان غم و حماسه بود. شجره طیبه، نه مکانی صرف برای آموزش، که خود، مدرسه‌ای شد برای آموختن درس عشق و ایثار. در میان ۱۶۸ لاله به خون خفته از شهداء و قهرمانان کوچک و بزرگش که قربانی حمله‌ی خصم زبون شده بودند.... «امیر» بود و «خواهرش». هر دو، پروانه‌هایی که پرهایشان در شعله‌های ناجوانمردانه‌ی آتش ظلم آمریکایی - صهیونیستی سوخت. خواهر، روز اول پر کشیده و آرام گرفته بود. اما «امیر»... امیر را خاک، دو سه روزی در آغوش سردش نگه داشت.

پدر به همراه آشنایان و گروه امدادگران، چند روزی در میان آهن و آجر، و خرابه‌های مدرسه به دنبال نشانی از فرزند می‌گشت.

 آری در پی امیرهایی که شاید یک نشان کوچک خانواده‌ای را کمی آرام می‌کرد؛ مادر دلش طاقت نمی‌آورد. اطرافیانش مانع از حضور مادر برای جستجوی نشانی از فرزند گم گشته‌اش در خرابه‌ها می‌شدند و می‌گفتند: «کبری خانم! نرو. آنجا نه جای دیدن است، نه تاب آوردن.» 

اما دل مادر، تاب دوری و انتظار را نداشت. مادری که تا دیروز، لبخندهای مهربان مادری و خنده‌های شاد فرزندانش در خانه‌ طنین امید می‌انداخت، و امروز با کوله‌باری از اندوه، اما با ایمانی راسخ، قدم در راه گذاشت. او نیز شاگرد مکتبی بود که «حضرت زینب (س)» معلم اول آن بود؛ مکتبی که در دل سخت‌ترین مصائب، «شکری» می‌گوید و «الله اکبری» سر می‌دهد. 

مادر وارد سوله شد. جایی که چند کاور سفید، قصه‌ی پردرد مفقودان را روایت می‌کرد. اولین کاور را گشود. مشتی خاک بود؛ دست برد، و با جان و دل خاک را بویید، با بغض گفت: «عطر شهادت دارد، اما بوی امیر من را نه!» دلی که دریا بود، رفت سراغ کاور بعدی، و بعدی، و بعدی... هر بار، امید و ناامیدی در هم می‌آمیخت. او اما، تسلیم‌شدنی نبود. تا رسید به کاوری که... چندین دست کوچک در آن بود. دستانی که دیگر گرمی بازی و نوازش را نداشتند. مادر، با دستان لرزان، شروع به وارسی کرد. تک‌تک دست‌ها را بالا آورد، لمس کرد. گویی در میان آن همه دست، دنبال یک نشانه می‌گشت؛ نشانه‌ای که جز مادر، کسی نمی‌تواند بشناسد. ناگهان، دستی را از میان چند دست خون‌آلود و جدا شده از بدنهای نحیف بچه‌های معصوم پرپر شده بالا آورد. چشم‌هایش برق زد. فریاد زد: «این دست امیر من است! دست امیر من...»

 و دست را در میان بازوانش گرفته، به سینه‌اش فشرد؛ هق‌هق گریه امانش را برید... 

از اطراف به سویش دویدند: «مادر! چطور؟ از کجا فهمیدی؟» 

مادر در میان گریه‌هایش، آهی کشید و گفت: «اون روز صبح، قبل از رفتن به مدرسه، خواستم ناخن‌هایش را بگیرم. اما اصرار کرد خودش ناخنهایش را کوتاه کند. بعد از کوتاه کردن ناخنهایش متوجه شدم آنها را نامنظم کوتاه کرده است!!... ببینید! این جای خون‌مردگی را. اون‌روز انگشتش لای در گیر کرده بود... این لکه، این ناخن کوتاه، این زخم... مال امیر من است.»

مادر، دست فرزندش را بالا برد، تا آسمان، تا بالاتر از سقف سوله، و فریاد زد: «الله اکبر... قصه ما به سر رسید... خدایا شکرت!» حاضران، مات و مبهوت بودند. خاله امیر که برای دلداری آمده بود، اشک بر چشمانش حلقه زد. اما مادر، در میان آن همه درد، در حالی که دست سرد فرزند را در دست گرفته بود، با صدایی محکم اما لرزان گفت: «گریه نکن. نگذار دشمن فکر کند ما کم آوردیم. ما از مکتب زینب (س) درس گرفته‌ایم.»

آری عزیزان؛ اینجا ایران است، حیرت از صبر مادر، حیرت از شکوه روحی یک زن صبور ایرانی، حیرت از روحیه‌ای که حتی در دل تلخ‌ترین واقعیت‌ها، «شکری» می‌گوید و «الله اکبری». و جهانیان می‌مانند در بهت و حیرت؛که مردم ایران کجای این دنیا هستند و ما کجاییم؟! در آن لحظه، انگار زمین و آسمان به هم رسیدند، در دل خاکی که پیکر «امیر» را به مادر بازگرداند و مادر، در اوج درد، نشانه‌ای از عشق را به سینه اش فشرد. خدا را شکر گفت و الله اکبر سر داد.

این است نشانی از سرافرازی و تعهد یک مادر مسلمان ایرانی.

انتهای پیام/

 

ارسال نظرات