گزارش و گفتگو
۱۳۹۹/۰۴/۰۷          قلب روستاييان در دل اين خانه مي تپد

 

 طاهره نوید آرین/ باغ هاي بهشتي همواره تمثيلي زيبا براي خانه هاي فاخر و ويلايي پر بهاست اما در دل روستايي از آبادي هاي اروميه، خانه اي ساده و بي آلايش وجود دارد كه قلب تپنده اهالي و البته بهشتي است.

آري با وجود گذشت سه سال از كوچ عارفانه و حزن انگيز "مصطفي"، هنوز ردپايي از خاطرات اين شهيد مدافع حرم در دل كوچه پس كوچه هاي روستاي "علي كندي" هست.

هنوز هم وقتي مادر پير مصطفي دامنش را پر از ميوه هاي رنگارنگ تابستاني مي كند تا آنها را به كودكان روستا بدهد، آنان دور او جمع مي شوند تا خاطره اي از اين شهيد را مرور كنند.

معصومه خانم، مادر "مصطفي قاسم پور" يكي از شهداي مدافع حرم در اروميه است كه سه سال قبل و در پاييز 1394 در سوريه به شهادت رسيد؛ وي هنوز به ياد مهرباني ها و بخشش هاي مصطفي، تابستان كه مي شود ميوه هاي باغ پسرش را به مردم روستا، نوجوانان و كودكان كه هميشه همراه پسرش بودند، پیشکش می کند.

مصطفي همبازي همه بچه هاي روستا بود و در اغلب مواقع مشكلات آنان را در درس هاي مدرسه در پايگاه بسيج رفع مي كرد؛ اين بار مادر نيز به تبعيت از پسر شهيدش كنار بچه هاي قد و نيم قد روستا مي نشيند و همراه با تعارف ميوه به آنان با زبان مادرانه خود خاطره اي از مصطفي براي آنان مي گويد و ناخودآگاه تمام ذهن بچه ها را تسخير مي كند چرا که همیشه صدای مادرانه مثل لالایی برجانها می نشیند و صفای روح است.

معصومه خانم در حالي كه دستش سرسپرده دست پسر بچه اي كوچك است، مي گويد: مصطفي 13 ساله بود كه پدرش يك گوساله به وي هديه كرد و او تا 2 ماهگي آن و به صورت شبانه روزي مراقب اين گوساله بود.

يكروز صبح مصطفي گوساله اش را به چرا برد و ساعتي نگذشته بود كه يكي از همسايگان با داد و بيداد به منزل ما آمد و گفت: گوساله تان داخل چاهي افتاده است و مصطفي براي نجات آن به داخل چاه رفته و با تكيه دادن دست و پاهايش به ديواره هاي چاه گوساله را نگاه داشته است تا روستاييان نجاتشان بدهند.

مادر در حالي كه لبخندي توام با غم و شادي مي زد، ادامه مي دهد: وقتي با اهالي روستا سر چاه رسيديم هرچقدر از مصطفي خواستيم گوساله را رها كند و بالا بيايد، قبول نكرد و گفت؛ "اين زبان بسته گناه دارد". عاقبت مردم روستا مجبور شدند اول گوساله و بعد مصطفي را بيرون بياورند.

معصومه خانم توپ بچه هاي روستا را با دامنش پاك مي كند و به ياد بازي ها و شيطنت هاي پسرش در كوچه هاي روستا آهي بلند مي كشد و ادامه مي دهد: عصر يك روز پاييزي كه جمع آوري سيب زميني از روي زمين تمام شد براي بردن محصول به مزرعه برگشتم و ديدم چيزي در مزرعه نيست.

وقتي به منزل برگشتم ديدم مصطفي سهم خانه را جدا كرده و بقيه را داخل يك گاري گذاشته است؛ پرسيدم كه "پسرجان اينها را كجا مي بري؟" گفت عده اي در روستا هستند كه درآمد كمي دارند و مي برم تا در زمستان از اينها استفاده كنند و بعد از هر بار مصرف براي شادي روح رفتنگان ما و شهدا فاتحه بخوانند.

معصومه خانم نگاهي به ميوه هاي داخل دامنش كه سيب گلاب و زرد آلوست، مي اندازد، با آستين لباسش اشك هايش را كه آرام روي گونه هايش جاري شده است را پاك و ادامه مي دهد: پدر مصطفي كارگر بود و حتي گاهي محتاج نان شب بوديم و من و پدرش با كارگري در باغ توانستيم تمام امكانات رفاهي زندگي را تامين كنيم؛ با اين وجود مصطفي در رفاه و آرامش بزرگ شد و پا به دبيرستان كه گذاشت به بسيج محله پيوست و هنوز 20 سالش نشده بود كه وارد سپاه شد.

مصطفي عاشق بسيج و سپاه بود و وقتي ازدواج كرد تصميم گرفت كه با ما زندگي كند تا خانواده اش تنها نباشند و به بهترين نحو و در آرامش در كنار هم زندگي مي كرديم.

مادر نگاهي به سقف خانه كرد و گفت: اين خانه سقفش چوبي و كهنه بود ولي او و خانواده اش به خاطر علاقه شان به روستا تا آخرين روز شهادت در اين خانه ماندند؛ وي آه مادرانه اي كشيد و اشك دوري مصطفي روي گونه هايش جاري شد.

وي اعزام فرزندش به سوريه را خوب به خاطر دارد؛ يكي از پسر بچه هاي روستا كه تفنگ به دست دارد و لباس سربازي به تن دارد و از خاطرات اين مادر پير و خوبي هاي مصطفي به وجد آمده است از معصومه خانم مي پرسد كه پسرش را چند نفر به شهادت رساندند؟

وي گفت: مصطفي قبل از اعزام به سوريه من و پدرش را براي زيارت كربلا ثبت نام كرد و شب همان روز از من و پدرش براي عازم شدن اجازه و حلاليت خواست؛ از روي مهر مادري از او خواستم نرود اما او اردت خاصی به حاج قاسم سلیمانی و مرامش داشت و با حزنی معنوی گفت:«همانطوريكه شما به پا بوس سيد الشهدا مي رويد من هم باید به زيارت خواهر سيد الشهدا(س) و پاسداري از حرم ایشان بروم نباید حاج قاسم مان را تنها بگذاریم . پس به من هم اجازه خدمت به خواهر وي را بدهيد.»

وي ادامه داد: مصطفي بعد از اعزام به سوريه در عمليات آزادسازي "نبل و الزهرا" شهيد شد، دوستانش مي گويند "او براي نجات يكي از همرزمانش رفته بود كه از ناحيه كمر مورد اصابت تير مستقيم تروريست ها قرار گرفت."

يكي از بانوان روستا كه از كنار ما رد مي شد به جمع كودكان روستا و ما مي پيوندد و وقتي متوجه مي شود كه بازار خاطره گويي از شهيد داغ است، مي گويد: "خدا آقا ميثم/نام ديگر شهيد مصطفي قاسم پور/ را بيامرزه خيلي به ما محبت مي كرد."

اين خانم كه همسر يك چوپان روستاست، از گشاده دستي شهيد مصطفي قاسم پور خاطرات بسياري دارد و مي گويد: در خانه اين شهيد هميشه به روي مردم روستا باز بود و هر كس ميوه نياز داشت از باغ اين شهيد كه نذر اهالي روستاست، تهيه مي كرد.

معصومه خانم با آن لحن ساده و صمیمی اش بعد از درد دل با بچه ها تازه متوجه مي شود ما خبرنگار هستيم؛ ما را به منزل خود فرا مي خواند و در اتاقي كه مزين به خاطرات شهيد است و با ميوه هاي باغ شهيد پذيرايي مي كند.

پدر شهید به رسم ادب وارد اتاق می شود و با اوهمکلام می‌شوم، با پدر شهید مصطفی پور هم كلام شدن برعکس مادرشان هم آسان است و هم دشوار؛ آسان از این جهت كه هیچ سوالی را بی پاسخ نمی گذارد و دشوار از این جهت كه حرف هایش بغض آلود است؛ بغضی كه یادآور خاطرات شیرین باهم بودن ها است اما مگر می شود جای خالی این گل باغ زندگی را با گل های تزیینی روی دیوار پر كرد!

تنها گل نیست كه در اتاق این شهید خودنمایی می كند بلكه عكس های مختلفی از وی فضای اتاق را پرمحتوا كرده است و چندین عكس از شهید مصطفی پور چشم ها را نوازش می دهد.

یكی از عكس ها همچنین به نقل قولی از پیر عشق متبرك شده است؛ "شهدای مدافع حرم با دشمنی مبارزه كردند كه اگر اینها مبارزه نمی‌كردند، این دشمن می‌آمد داخل كشور اگر جلویش گرفته نمی‌شد ما باید اینجا در كرمانشاه و همدان و در بقیه استان ها با اینها می‌جنگیدیم"

پدر مصطفی یا بهتر بگویم میثم از هرچه حرف می زند، سراسر میثم است؛ مگر نام میثم از دهان این بزرگ مرد می افتد؟

وی اینگونه سخن آغاز می كند كه "میثم خدمت سربازی خود را در سپاه گذراند و در آنجا جذب شد. گفتم؛ پسرم دنیا را كه تو نمی توانی اصلاح كنی. گفت؛ حداقل چند نفر ظالم را كه می توانم به درك واصل كنم. من به قرآن قسم خورده ام تا در این راه مقاومت كنم و اگر ما در سوریه دوشادوش حاج قاسم ها مقابل دشمن نایستیم وارد خاك ما خواهند شد و همچنان كه به خانواده های آنان تعرض می كنند، به خانواده های ما نیز..."

پدر حرفش را قورت می دهد. آری شهید هر آنچه كه می بایست را گفته بود؛ آرمان هایش والا بود و صدای مظلومان در آن سوی دنیا دلش را به درد آورده بود. احساس مسوولیت ناشی از كمك به هم نوعانش در آن سوی دنیا و پشتیبانی از تمامیت ارضی این مرز و بوم در جانش لبریز شده بود.

« دجّال ها و حرمله ها را مهاجم و / ما را "مدافعان حرم" آفریده‌اند‎ / سیّد علیِ خامنه ای (پیر عشق) گفت / فریاد را علیه ستم آفریده اند»

"گاهی لباس عربی می پوشید، گاهی كردی، گاهی هم چریكی. مقاومت زیادی در برابر گرما داشت. پسرم كشتی گیر بود. حتی در دوران نوجوانی به مسابقات اصفهان رفته بود. در روستا كه خیلی حرف برای گفتن داشت. به یاد ندارم در روستا پشتش به زمین رسیده باشد و در عملیات ها شجاع بود. هوشمندانه رفتار می كرد و همرزمانش می گفتند كه مصطفی در یك غروب زانویش را زمین زد و با تفنگ دوربین داری چند نفر از عوامل مهم دشمن را از پیش رو برداشت."

"همیشه او بود كه با ما تماس می گرفت. وقتی می پرسیدم وضع چطور است؟ می گفت؛ انشاالله پیروز می شویم اما آقا در این باره بیشتر سوال نكن!"

پدر آهی كشید و گفت؛ "ازخدای خود راضی ام اما گاهی زخم زبان ها و طعنه ها مرا آزرده خاطر می كند. برخی می گفتند و الان نیز بعضی ها می گویند كه به فرزندت برای جنگ در سوریه میلیون ها تومان پول داده اند."

من از دو رنگی اهل زمانه با خبرم / ز درد غربت و آه شبانه با خبرم / خدا كند كه نیفتی به گیر زخم زبان / من از جراحت این تازیانه با خبرم

"روزی كه می خواست اعزام شود، از من اجازه گرفت. گفتم؛ میثم، نرو! گفت؛ باید بروم. گفتم؛ بایدی در این میان نیست. گناه همسر و بچه ات چیست؟ گفت؛ خداوند ضامن همه ماست! گفتم؛ اگر به من اعتقاد داری نرو! من اجازه نمی دهم! از اتاق رفت بیرون" و چه كسی می دانست در خلوت بین خود و خدایش چه ها گفت. چه ها خواست. "وقتی برگشت، چشمانش پر از اشك بود. گفت؛ آقا اگر بی اذن تو اعزام شوم، توفیق چندانی كسب نمی كنم. سرانجام اجازه دادم و او را به خدا و امام حسین (ع) سپردم."

ساعتی از مصاحبه گذشت و عقربه های ساعت در این اتاق با سرعت غیرقابل باوری می چرخد! هوای اتاق به طرز شگفت انگیزی سنگین است؛ اینجا فضایی برای تعظیم به پیشگاه فداكارانی است كه جانفشانی را در حد اعلا معنا كرده اند.

آنانی كه در قاموسشان انسانیت حد و مرز نمی شناسد و اگر صدای مظلومی در فراسوی مرزهای ایران هم شنیده شود، بی اختیار می شتابند.

اینجا خانه ایست که نه تنها قلب مصطفی در آن تپید که قلب یک روستا هم اکنون در آن میتپد تا جوانان این روستا در اینده راه اختران قهرمانی چون حاج قاسم سلیمانی ومریدانش شهید حججی ها و میثم ها را ادامه دهند.

شهيد مصطفي قاسم پور در نخستين روز از آخرين ماه فصل پاييز سال 1367 در اروميه ديده به جهان گشود و آخرين برگ دفتر عمرش در سيزدهمين روز از دومين ماه فصل زمستان 1394 ورق خورد! نامش در شناسنامه مصطفي است اما همه اعضاي خانواده و آشنايان «ميثم» صدايش مي كردند.

بزرگراه حد فاصل فلكه فرودگاه اروميه تا روستاي «چنقرآلوي پل» به نام شهيد مصطفي قاسم ‌پور نامگذاري شده است؛ بزرگراهي كه شيفتگان ايثار و شهادت را به زادگاه يكي از عاشقان اين مرز و بوم در روستاي علي كندي مي رساند.

انتهای پیام/


برای دسترسی به آرشیو بخش گفتگو و گزارش اینجا کلیک کنید
 
درباره ما تماس با ما
طراحی و اجرا